آروشا

زيباترين هديه خداوند به ما

تبریک سال نو

آروشای عزیزم

دختر قشنگم

امسال دومین عیدیه که تو رو کنار خودم دارم . اینقدر از بودن تو خوشحالم که خودمو فراموش کردم .

عزیزم عاشقانه دوستت دارم و برات بهترین ها تو سال جدید آرزو میکنم .

 

عزیزکم ، همه خوبیهای دنیا رو برات میخوام .

 

عیدت مبارک آروشا . ماچ

  
نویسنده : آروشا ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

 

آروشای عزیزم ، دخترک نازم کمتر از یکماه به تولدت مونده . وقتی یاد پارسال این موقع ها میافتم که چه حالی داشتم روز شماری میکردم برای به دنیا اومدنت . نمیدونستم چه شکلی هستی و این جالبترین موضوع بود برای اینکه زودتر ببینمت .

پریروز که رفتیم دکتر گفت که این فسقلک خانوم قدش 76 سانت ، وزنش 10 کیلو و صدگرم و دور سرش 47.5 . معلومه خیلی قد بلندی مامانم .

 

منشی دکتره میگه : ناخواسته بوده ؟ میگم : چطور ؟  میگه : آخه بچه های ناخواسته دختر میشن !!! منم این شکلی شدم . تعجب

 

میگم : این بچه از خواسته هم ، خواسته تر بود . بعد تو دلم میگم : چرا واسه این توضیح میدی . این اگه می فهمید که این حرفو نمیزد .

 

خیلی عزیزی میدونم که میدونی .  چشمهای گردت با اون مژه های بلندت هر روز بیشتر از روز قبل عاشقترم میکنه .

 

چقدر دوستت دارم . چقدر زیاد .

  
نویسنده : آروشا ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸
تگ ها :

لذتی بی انتها

تمام ساعتهای صبح رو به عشق این میگذرونم که زودتر ساعت بشه 2 و پر بزنم به سمت خونه مامانم دنبال آروشا . وقتی در میزنم لای در که باز میشه اول صورت آروشا رو میبنم که متعجب بغل مامانمه و میخواد ببینه چه خبر شده که درو براش باز کردن . بعد من و که میبنه خنده ای تحویل میدم که اگه پستونک تو دهنش باشه میافته . اونوقتم کلی من بالا پائین براش میپرم و سلام سلام میکنم و اونم که خودشو از بغل مامانم پرت میکنه بغل من و صورتشو فرو میکنه تو مقنعه منو و کلی همون دم در کیف میکنیم با هم دیگه . بگیر و برو تا آخر شب . که من و آروشا همش در حال ماچ بازی و بغل بغلیم .

 

هرشب موقع خواب وقتی آروشا خوابیده و آروم نفس میکشه ، یه نگاهی به پنجره میکنم و رو به آسمون خدا رو شکر میکنم .

 

خدایا به تمام زنهای دنیا لذت مادر شدن رو ببخش .

  
نویسنده : آروشا ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸
تگ ها :

آروشاي چهاردندونه

آروشا كوچولوي ما 4 تا دندون داره .

خداي بزرگ . بسيار بسيار ممنونم . متشكرم كه آروشا اين موجود قشنگ آسموني رو بهم دادي . اينقدر از بودن در كنار اين فرشته زيبا لذت ميبرم كه گذشت زمان رو حس نميكنم . يك و ماه نيم تا تولد يكسالگي آروشا مونده و هزار فكر و برنامه توي ذهنمه .

خداي مهربون شكرت بابت سلامتي آروشا .. بابت زيبائي آروشا .. بابت وجود آروشا .

عزيز دل مامان عاشق خنده هاي كوچولوتم . عاشق انگشت كوچولوت كه وقتي بهت ميگم مورچه كو ؟ با هيجان لبهات رو غنچه ميكني و يه هوي طولاني ميگي و با انگشت خوشگلت عروسكت رو نشون ميدي .

نازنين مامان . بي نهايت دوستت دارم . هر چقدر خوشحال باشم يا ناراحت تو برام بهتريني .

 

اين آروشا خانوم ما ، فقط يك كم مشكل بدخوابي داره يعني تا صبح چندبار بيدارشده و ما رو بيخواب ميكنه . 

اينقدر حرف دارم از آروشا بگم كه خداميدونه . از چهاردست پا رفتنش به سرعت برق كه مياد سمت ماشين ظرفشوئي ( وقتي كه ميبينه درش بازه ) . از هيجانش براي مورچه سياهش . از سكوتش كه اسم تارا رو صدا ميزنم . از موهاي حلقه حلقه اش كه باباش ميگه شبيه انيشتن شده . از اون چشماي درشت با اون مژه هاي بلندش كه زل ميزنه به آدم . از بيسكوئيت خوردنش تا ... الي آخر .

همش برام شيرينه . براي هر مادري شيرينه .

مادر بودن نعمت بزرگيه . ممنونم خدا كه منو لايق دونستي و مادر آفريدي  .

  
نویسنده : آروشا ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸
تگ ها :

موجود دوست داشتنی

فکر کنم این حسیه که همه پدر و مادرها دارن . اینکه فکر کنی بچه ات یه نابغه است زودتراز همه هرچیزی رو میفهمه . این که نگاهش معنی داره . اینکه چقدر بچه ات خوشگله . اینکه چقدر چشاش قشنگه . چقدر معصومه . چقدر ...

آروشای ما ، این دخترک ملوسک کلی شیطون شده و من نمیدونم بابت این نعمتی که خدا بهم داده چطور شکر گذار باشم .

وقتهائی که من و بابائیش از هم دلگیر میشیم . جلوی روی اون یکی قربون صدقه آروشا نمیریم . چرا ؟ گناه آروشا چیه ؟

دیگه تکرارنمیکنم . چه با کسی قهر باشم چه آشتی هزاران هزار بار قربونش میرم .

  
نویسنده : آروشا ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
تگ ها :

 

شاید برسه یه زمانی که بتونم مرتب و جالبتر بیام برای آروشا بنویسم . ولی فعلا نمیدونم چرا نوشتنم نمیاد .

آروشا خوبه خوبه و دیشب دومین دندونش کشف شد . هیچ کس براش دندونی نپخته . تصمیم گرفتم خودم دست به کار بشم و براش بپزم .

اینقدر لحظه به لحظه زندگیمون با حضور آروشا شیرین و قشنگ شده که نمیدونم از کدومش بگم . زیباترین هاش اینه که وقتی من دارم غذا درست میکنم یا ظرف میشورم یا چه میدونم موهامو سشوار میکشم بدو بدو میاد و دو دستی یکی از پاهای منو میگیره و تند تند میگه ماما ماما ماما بدون لحظه ای  توقف تا اینکه بغلش کنم .

عاشق آب خوردنه و بعدش یه نفس عمیقی میکشه که نگو .

کلا زیاد غذا خور نیست . شیرخشک رو اصولا قبل از خواب میخوره . فردا ده ماهگیش تموم میشه و وارد یازدهمین ماه زندگی قشنگش میشه .

عاشقتم آروشا

  
نویسنده : آروشا ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :

مهدکودک - مدرسه - دانشگاه

این دخترک ما دیروز اولین جشن تولد زندگیشو رفت . کلی هم دختر خوبی بود و یه ذره فقط یه ذره از کیک تولد دختردائیشو خورد .

کلا" وضعیت خوابش خیلی بهتر شده .

از یه طرف دلم میخواد از اینجا نریم . از یه طرف دوست ندارم آروشا اینجا مدرسه بره . ازیه طرف دلم میخواد آروشا اینجا و آدمای اینجا رو  فراموش نکنه . از یه طرف دوست ندارم آروشا تکراری از من و خاطرات گذشته من باشه .

دلم میخواد آروشا یه دنیای جدید رو کشف کنه . یه محیط شاد . حالا چه مهدکودک چه مدرسه چه دانشگاه و ...

من خودم توی دوران مدرسه ام هیچ وقت بهم خوش نگذشت . شاگرد درسخونی بودم دوستای خوبی داشتم و اونموقع ها فکر میکردم که چقدر داره بهم خوش میگذره . ولی الان که به  گذشته نگاه میکنم احساس میکنم بیشترش ناراحتی بوده . آخه اردو به فلان جا ( اسم نمیبرم که توهین نشه ) و بسان جا (بازم همینطور)‌ چقدر جنبه شاد و یا حتی چقدر جنبه آموزشی و علمی داشته بابا .

مدرسه ما ( دبیرستان منظورمه ) غیر از این دوجا جای دیگه ای رو بلد نبود . البته از حق نگذریم یه بار بردنمون موزه حیات وحش داراباد بعدش سینما رفتیم .

ولی در کل منظورم اینه که خودمون و جمعمون باعث خوشحالیمون بود . مدرسه برنامه خاصی نداشت . ای بابا آخه منم چه توقعاتی دارم .

خلاصه آروشای عزیزم ،‌دوست دارم یه جای خوب بری مدرسه ولی ...

حالا کو تا آروشا بخواد بره مدرسه . ولی زمان مهدکودک رفتن که نزدیکه .

  
نویسنده : آروشا ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :

دندونک موشموشک

پریشب آروشا به معنای واقعی نداشت بخوابم . تا صبح بیدار بودم . هزار دفعه نق زد و وول زد .

صبحش مامانم زنگ زد گفت مبارکه دندون دخترت .

وای

گل گلم اولین دندون زندگیشو درآورده یه کوچولوی موش موشی که با لیوان که برخورد میکنه صداشو میشنویم .

نمیدونم چرا فکر میکنم اگه یه وبلاگ داشته باشم کی چیز میز توش مینویسم . اما وقتی درست میکنم نوشتنم نمیاد .

فعلا معلوم نیست قراره برای آروشا کی دندونی بپزه.

  
نویسنده : آروشا ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :

← صفحه بعد